روز موعود
سلام عشق مامان
گلم میخوام واست بگم از روزی که بهترین روز عمرم بوده وخواهد بود. شنبه 27 تیر 1388 بود.من و بابا امیر رفته بودیم و مامانی ازمایش داده بود پرونده هم اماده شده بود وبهمون گفته بودن فردا ساعت 8 صبح بیاید.
فردا یکشنبه 28 تیر بود من تاصبح که نخوابیدم هم خوشحال بودم هم استرس داشتم. صبح باباامیر و مامان مرضیه و مامان هاجر رفتیم بیمارستان دنا.
اونجا من لباسامو عوض کردم وکارهای اولیه انجام شد بعد منو بردن اتاق عمل.من تا حالا اتاق عمل ندیده بودم اما نمیترسیدم.خانم دکترجامعی با همون لبخند همیشگی اومد وگفت میترسی گفتم نه.اما استرس دارم.گفت اصلانترس من همه کاراتو میکنیم بعدا بیهوشت میکنم .کاراموکردن.دکترفربود متخصص بیهوشی اومدمن تند تند داشتم واسه همه دعا میکردم.به ساعت نگاه کردم ساعت 9:5 دقیقه بود دیگه چیزی نفهمیدم.وقتی چشمامو باز کردم درد داشتم و دیدم تو اتاق ریکاوری هستم.همش میگفتم بچه ام سالمه.یه خانمی اومد گفت یه بچه به دنیا اومده کلی مو داشته مشکی وخیلی قدش بلنده. خلاصه پسرم دیگه دل تو دلم نبود.که ببینمت.اوردنم تو بخش همه اومدن بالای سرم مامان هاجر عمه شهناز وعمه زری (عمه های مامان سحر)مامان مرضیه همه گفتن وای چه پسری موهاش بلند و مشکی.بعد تو رو اوردن وای عزیزم چه صحنه ای بود فدات بشه مادر دستات همش تو دهنت وگریه میکردی کفتم وای چه کولی.مامان مرضیه اوردت گذاشتت کنارم وای خدای من باورم نمیشد یعنی من مامان شدم.یعنی این موجود زیبا پسر منه.دلم میخواست ماچت کنم اما نمتونستم خم بشم.تو گرسنه بودی.یه کم شیر خوردی خوابیدی.ظهروقت ملا قات بابااحمد حاجی حون عمو محمود عمه سمیرا و دایی علی ودایی فرید مامان هاجر ..........اومدن دیدنمون همه کلی ذوق میکردن از دیدینت وکلی خدارو شکر که سالمی وناز.بابا امیر کلی نگات میکرد وهی تند تند عکس میگرفت.این بود خاطره خوب زندگی ما.اومدی زندگیمونو زیبا کردی.
دوستت دارم تا ابد


روز موعود
